تبليغاتX
زمستون

زمستون

در بسته...

بازم در بسته.... بازم در بسته....

چرا همش به در بسته می خورم؟؟

می گن اگه از خدا بخوای بهت میده پس چرا این همه اذیتم میکنه...؟؟

آره می دونم میده هرچی بخوای از خدا بهت می ده ولی دیر نده خدا...

امشب دلم بازم گرفته... نه چیزیم نیست خوب می شم ...

من با کیم؟؟ اینارو دارم به کی میگم؟ کسی که اینارو نمی خونه!!!!

می خونه؟

نمی دونم شاید ...

می گما ... هیچی ولش کن...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8 PM  توسط شیوا  | 

سلام

بازم  جمعه ست من بازم دلم گرفته!!

چرا؟؟ نمی دونم!!!

اومدم اینجا  بنوسیم از دوران راهنمایی تو ذهنم حرفامو می نوشتم نمی دونم چرا روی کاغذ نمی نوشتم شاید چوندوست نداشتم کسی بخونه کسی منظورم آشنا ها ست.دلم گفته ولی زود خوب میشم همیشه همین طورم عیبی نداره

همیشه خودم به خودم دلداری میدم...

نه اینکه دوستی ندارم نه.. دوست خوب خیلی دارم همشونم دوست دارم همشون واقعا" دوست هسن ولی من دوست ندارم ناراحتشون کنم.

بیخیال دوباره میام البته اگه حال داشتم.....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 12 PM  توسط شیوا  | 

آغوش تو گناه نیست...

حس ِ خفگی دارم .

دارم میمیرم از کمبود ِ فضا و هوا ، توی دنیایی که دیگرون برام ساختن .

به اطرافم که نیگا می کنم ، میبینم هیچی انتخاب ِ من نیست .

چه از رنگ ِ وسایل ِ مسخره ی اتاق ِ مسخره ترم ،

چه از اتفاقات ِ افتاده ،

چه از ...

هیچی اون جور که باید باشه نیست .

انگار که مدت هاست مُرده ام .

و اینا هم همه کابوس های بعد ِ مرگمه .

می فهمی ؟

سنگین تر ، وحشتناک تر و غیر ِ قابل ِ تحمل تر از اونن که بتونن واقعی باشن .

حس می کنم مُرده ام .

کم کم هم دارم می پوسم .

دارم متلاشی میشم

میرم که نپوسم اینجا...

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو آرامش یافته ام

که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام

که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست

آغوش تو گناه نیست

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0 AM  توسط شیوا  | 

من...

 

با هم بودن ها رفتند...

سردی سکوت خانه...

مرا به سوی خود فرا می خواند...

باد...

تاب خالی را کان میدهد و من...

پیش می روم...

 

من خوبم آره تلقین میکنم که!!!!! من خوبممممممممممم عزیزم

تو هم سعی کن خوب باشه حالت...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0 AM  توسط شیوا  | 

چه شبها كه با ياد تو سر بر بالش گذاشتم. چه شبها كه در آرزوي نوشيدن جرئه اي از صدايت سوختم.

چه شبها كه حرفها و كلمات را بيدار نگه داشتم و با آنها از تو گفتم و نوشتم.

چه روزهايي كه منتظر بودم تو مرا از لابلاي برگهاي دفترم صدا كني. منتظر بودم نسيمي عطر تو را برايم بياورد.

باراني غم چشمانت را برايم بخواند.

موجي صدايت را در گوشم بريزد و من رود شوم

و بجاي پيوستنن به دريا به تو بپيوندم.

من با تو مي توانم عطش تمام سالها را سيراب كنم و شعر تمام درياها را در چشم تو بخوانم.

تو را هر شب نت به نت حرف به حرف مي خوانم.

رويا هايم را با تو مي بافم.

اگر تو باشي مرا چه حاجت به آفتاب، مي دانم روشني روز موقتي است.

اگر تو باشي مرا چه حاجت به شبهاي تنهايي و ابرهاي سكوت.

دوست دارم آنقدر از تو بنويسم كه دنيا تمام شود.

دوست دارم كاغذهايم را پيش پاي نامت قرباني كنم.

نفس تو به كدام سمت مي وزد كه من اين گونه بي تابم؟

نفس تو به كدام سمت مي وزد؟ شمال دل من يا شرق روح ديگري

چشمهاي تو هر شب تا كجاي سحر به ياد من هستند؟

قلب مهربان تو روي كدام زمين با ضربان زمان شعر مي سازد؟

آيا مرا به درون دلت راه مي دهي؟

يكبار فقط يكبار براي من شعر مي خواني؟

این متن و یکی از دوستان برام نوشت منم گذاشتم تا شمام بخونین و لذت  ببرین!!

امیدورارم خوشتون بیاد.....

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 7 PM  توسط شیوا  | 

خداحافظ

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند

يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 2 PM  توسط شیوا  | 

عاشق نشدی...

 

پیداست هنوز شقایق نشدی

زندانی زندان دقایق نشدی

وقتی که مرا از دل خود می رانی

  یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی

زرد است که لبریز حقایق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدی وگر نه می فهمیدی

پاییز بهاریست که عاشق شده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 10 PM  توسط شیوا  | 

و باز هم تنهايی....

ديگر از تنهايی به ستوه آمده ام

ديوارهای خانه ام از بی کسی ترک خورده است.

اين کابوس کی تمام خواهد شد.

احساس می کنم مثل بچه بی گناهی هستم که بی مورد بزرگ شده ام

خيلی خسته ام ..از تنگی دنيا احساس خفگی می کنم

دلم برای بچگی ام می سوزد

جوانی ام را می بينم و روياهای دست نيافتنی ام که حالا از دستم رها شده

خودم را می بينم متحير و آشفته حال .....

راستی سهم من از زندگی اين بود؟

اين زندگی چگونه طرح ريزی شده بود که من هيچ اطلاعی از آن نداشتم؟

هيچ تقصيری نداشتم....هيچ دخالتی نداشتم...

هيچ سلاحی...هيچ....هيچ.....

چه تنهايی بی حد و حسابی.....

ای کاش کسی مرا بخواهد و در آغوشم گيرد....

پشتم خالی و لرزه بر اندامم جاريست...

من پشت اين ديوار خاطره چه می کنم؟

پشت اين ديوار حقيقتی شيرين و دوست داشتنی هست

که هيچ وقت آن را لمس نکردم

هيچ وقت آن را نديدم و هر شب به اميد رسيدن به آن به خواب رفتم

خدايا مرا چگونه ساخته و پرداخته ای.....

اين قدر تنها؟؟؟؟ تنهايی تا به اين اندازه؟؟؟؟

آيا کسی از ديار غربت خواهد آمد که قدم روی چشمهای خسته ام

بگذارد تا پليدی های اين دنيا را کمتر ببينم؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 2 AM  توسط شیوا  | 

به که بايد دل داد؟!!!

به که بايد دل داد؟

به که بايد پيوست؟

و به چشمان که بايد خنديد؟

 به نسيم گذرا به گل اطلسي و ياس سفيد به کبوتر حرم يا به مهتاب خدا؟

به که بايد پيوست؟

 به عبور گل سرخ يا به تکرار نگاه يا صداي نفس چلچله ها يا به يک برگ خزان ديده سرد؟ به که بايد دل داد؟

 به يکي مرد بزرگ يا به يک کودک شيطان و شرور يا به يک نغمه ي شاد؟

به که بايد پيوست؟

به يکي رود زلال يا به يک رشته پيچيده کوه يا به يک کوچ پر از عشق پرستوي قشنگ؟

به که بايد خنديد؟

 به نگاه تر يک پروانه يا به يک شعله ي شمع........

  به که بايد دل داد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 3 AM  توسط شیوا  | 

دورم...

در بی مجالی و لالی به کاغذ آتش رسیده می مانم

جدا شدهای از نخ نگاهت چون بادکنک ماه

سالهاست از کرشمه باران تو می گذرم

بی چتر و بارانی

در سایه پنهان می شوم در گریه پیدا

هر چه هستم از تو دورم دور

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 2 PM  توسط شیوا  |